♥๑بزرگــ ـ مـــرد کوچـ ـ ـکـ ـ ♥๑
دنـیـ ـاے ایـט روزایـ ـ ه مـט فرشـتـ ه مـ ـامـحمـ ـدطــ ـاهـ ـ ـا رجبـ ـلے(رُهـ ـ ـآمـ )
قالب وبلاگ

tahaie

 قلبقلبافتاد برگی از تقویم زندگی و خدا تو را برایمان آفریدقلبقلب

    

[ شنبه 30 آذر 1392 ] [ 13:44 ] [ مامانـ ـی و بابایـ ـی ] [موضوع : ] [ ]

سلام سلام سلام

نمیدونم چرا تو این مدت من اصلا نیومدم به کوچولویه مامان وبلاگش سری بزنم البته الان دیگه خیلی بزرگ شدی تولد چهارسالگیتم گرفتیم الان تو پنج سالی میبینی مامانی چی چی من چقد زود عمر ما میگذره مامان شمع تولد 27 سالگیش و فوت دایی نینی دار شد یه پسر ناز به اسم سامان چاره جو ما هم که یه مسافر کوچولو سه ماهه دیگه تو راه داریم که ارزومنه دختر بشه و یه ابجیه ناز به اسمه طنین یا رها واسه تو ...

نمیدونم چرا عکسهای قبلی که تو وبلاگت گذاشتم هیچکدوم باز نمیشه فک میکنم  تو این یه سال اون سایتی که عکسهات و اپلود میکردم بسته شدم چون اون موقع ها که نشون میداد.

تو این روزا تو برای اولین بار رفتی مهدکودک تو چهارسالگی بهت خوش میگذشت حالا از اول مهر دوباره شروع میکنی ...

الان دیگه وبلاگ و فیس بوک رفته کنار همه رفتن سمته لاین و اینستاگرام واسه ثبته خاطراتشون خوب زحمتش کمتره علم هم که داره روز به روز پیشرفت میکنه واسه همین مامانی خانمت بیشتر اونجاها فعالیت میکنه واسه همینه که اینجا رو به روز نمیکنه . خب من برم دیگه فدات بشم جیگرطلایه من بای

[ دوشنبه 12 مرداد 1394 ] [ 14:06 ] [ مامانـ ـی و بابایـ ـی ] [موضوع : ] [ ]

سلام تنها بهونه قشنگ من برای نوشتن اینجا عشق من زندگی من آخ که نمیدونی چقد دوست دارم و میمیرم برات ببخش منو که تو این گیر و دار زندگی نمیرسم بیام و وبلاگت و آپدیت کنم مامانی نازم جوجه ماشینی طلایی من بالاخره بعد از دوسه سال پس انداز کرن حسابی تونستیم یه خونه کوچولویه نقلی بالای شهر خودمون بخریم و تمام اسباب و اثاثیه مون رو هم عوض کنیم خدا خیلی خوب و مهربون که آرزوهای ما رو یکی یکی به وقتش به آسونی برآورده میکنه مامانی من زندگی کم کم داره رویه خوشش و به ما نشون میده چون بالاخره بعد از سالها انتظار کشیدن عروسی دایی هم هرچند ولی برگزار شد و خدارو شکر تمامی مشکلات یکی پس از دیگری حل شدتو هم خیلی بزرگ شدی بعد از تلاش های بی وقفه من برای یادگیری اعداد انگلیسی تا شماره  رو یاد گرفتی و چندتا کلمه جدید رو هم همینطور مامانی من بازم میام پیشت و برات مینویسم فعلا تا بعد

اینم خونمون

پاتو کردی تو شلوار بزرگترا

[ يکشنبه 7 ارديبهشت 1393 ] [ 2:24 ] [ مامانـ ـی و بابایـ ـی ] [موضوع : ] [ ]

سلام مامانی ناز من نمیدونم الان بزرگ شدیلبخند داری  این نوشته ها رو میخونی یا نه ولی از خرابکاری هات برات بگم که چقدم زیاد شده خوشگل من برنامه آخر هفته دریا رفتن و با بچه ها رو میخوام کنسلش کنم به کوچولو میترسم یکم سرماخوردی گفتم شاید برم اونجا بدتر بشی ... این روزها باید منو ببخشی چون بدجوری دنبال خرید خونه از این بنگاه به اون بنگاه با بابایی میچرخم و میزارمت پیش عزیز جون چون عروسی دایی هم نزدیکه و باید ما هم کم کم از طبقه پایین خونه مامان بزرگه بریم انقد که عادت کردیم اصلا دلم نمیخواد از اینجا دل بکنم یعنی دیگه تو این چند ساله خیلی بهمون خوش گذشته وو خوب بریم سره شیطونی هات یه هفته ای بود که دنبال کنترل رسیور میگشتیم و پیدا نمیکردیم البته من که میدونستم کار خودته تا اینکه دیگه نا امید شدیم و رفتیم یکی نوشو خریدیم همین فرداش هرچی دنبالت میگشتم پیدات نمیکردم تو خونه هی صدات کردم دیدم جوجه طلایی من رفته پشته بوفه نشسته و هی مامان بیا مامان بیا میکنه خلاصه دیدم که کنترل و بردی همون جا زیر بوفه قایم کردی دیگه بابا هم با کمال شرمندگی برد پس داد.ابرو

قربونت برم تو اتاق واست چادر زدم عاشقش شدی ماشینات و میبری میزاری توش نهارمون و دوتایی میریم توش میخوریم توش دو تایی میخوابیم برات قصه میگم خدایی انقد حال میده اگه یه اتاق  متری داشتی پر وسایل انقد بهمون حال نمیداد.

[ چهارشنبه 23 بهمن 1392 ] [ 16:18 ] [ مامانـ ـی و بابایـ ـی ] [موضوع : ] [ ]

سلام پسر قشنگم بزرگ شدی قد کشیدی دو سالت شد خیلی اتفاق ها افتاد خوب بد اول از خوبه برات شروع میکنم عمو کوچیکه مصطفی داماد شد کلی جشن گرفتیم خوشحال شدیم اما چند ماه بعد شوهرخاله ات که بهش میگفتی عمو از دنیا رفت خیلی عذاب کشیدیم هم من هم تو بعد حال مامان بد شد آنفولانزای خیلی شدید همه بدنش عفونت کرد چند روز بعد مامان بزرگ یعنی مامان مامان دچار تنگی نفس و راهی بیمارستان شد که خدارو شکر به خیر گذشت خودت هم مدام هر ماه سرما میخوردی دکترت رو عوض کردم یه بار گفتن سرمازدگیه بعد گفتن آلرژیه آخرسرم گفتن آسمه که بازم خدا رو شکر هیچکدوم از اینها نبود و حالت خیلی هم خوبه و هیچ مشکلی نداری خلاصه مشکلات تموم شد و زندگی اون روی خوبش و بهمون نشون داد یه سفر تفریحی دو تایی رفتیم مشهد و برگشتیم خیلی خیلی خوش گذشت با اینکه جای بابا خیلی خالی بود ولی بازهم خیلی چسبید

 

ببخش که تو اینهمه مشکلات و گرفتاری ها نرسیدم بیام و برات بنویسم. امسال برف سنگینی تو شهرمون بارید و همه رو خوشحال کرد ما هم رفتیم برف بازی و عکساشو برات گذاشتم میبوسمت مامان هر روز بیشتر عاشقت میشم خیلی میخوامت رنگین کمون زندگیم دوست دارم.

[ چهارشنبه 16 بهمن 1392 ] [ 18:57 ] [ مامانـ ـی و بابایـ ـی ] [موضوع : ] [ ]

سلام پسر نازم

اولین سال روز جهانی کودک رو که تو هم توش سهم داری بهت تبریک میگم

خیلی دوست دارم مامان عاشقتم بوس بوس

[ سه شنبه 16 مهر 1392 ] [ 22:16 ] [ مامانـ ـی و بابایـ ـی ] [موضوع : ] [ ]

سوزه سرمای پاییز و حس میکنم عطسه های بیخودی که ادم و کلافه می کنه . . .

نمیدونم چرا تو بیبی پارک انقد عصبی و بی قرار شده بودی و همش بچه ها رو گاز میگرفتی البته خب دفعه اول یکی از نی نی ها که ازت بزرگتر بود لپ تو چنان گازی گرفته بود که جاش تا یه هفته سیاه و کبود شده بود ولی به خاطر همین دلیل و دلایل پنهان دیگه باعث شدی که منم دیگه نتونم به کارم اونجا ادامه بدم و هردومون در حال حاضر و برای مدت بسیار کمی خونه نشین شدیم و دنبال سرگرمی های دیگه . کلاس های ورزشی موهاتو کوتاه کردیم خیلی بامزه شدی .

[ دوشنبه 15 مهر 1392 ] [ 12:09 ] [ مامانـ ـی و بابایـ ـی ] [موضوع : ] [ ]

سلام عزیز دلم خوشگل من از شیر گرفتمت دیگه شیر نمیخوری عاشق شیر کاکایو شدی همش میگی ابابایو به دمپایی هم میگی پاپانی به بستنی دبدنی خیلی شیرین و مظلوم حرف میزنی امروز از نمایشگاه پاییزه اولین شلوار جین تو برات خریدم تا الان همش دوبنده لی و شلوارک لی میپوشیدی خیلی بهت میاد شبیه پسرای بزرگ میشی یکم بیقرار شدی قد بلند و لاغرم شدی سر فرصت عکساتم میزارم  

[ يکشنبه 24 شهريور 1392 ] [ 15:16 ] [ مامانـ ـی و بابایـ ـی ] [موضوع : ] [ ]

این روزها تولد مامان بود که شد 25 ساله چقد زود نصف عمرمون گذشت راضی بودم ازش

یه جشن کوچولویه کاملا خصوصی برگزار شد و خوردیم و خندیدیم و خوش گذشت...

بعدم تولد خاله  شقایق شد که بهش میگی ابجی اونم خیلی خوب بود.

ازت را ضیم زیاد ادیتم نمیکنی پسر خوبه مامانی واسه همینم واسه همینم واست کادو کتاب و لوگو خریدم خیلی خوشت اومد و هی میریزی زمین دوباره جمعش میکنی تو ظرفش .

این چتد روز که تو رو صبحا با خودم میبرم آموزشگاه یکم سخته ولی خب میگذرونیم دیگه...

[ شنبه 19 مرداد 1392 ] [ 18:45 ] [ مامانـ ـی و بابایـ ـی ] [موضوع : ] [ ]

سلام پسر ناز و قشنگمفرشته

این روزهای گرمه اواخر بهار که گرمایش تویه صورتم میزند نمیگذارد سری به این دنیای ساکت و متروک مجازی بزنم.اوه

امروز تصمیم گرفتم برات بنویسم دوباره نزدیکه انتخابات بود و سرعت اینترنت خیلی کم بود به همین خاطر کمی دیرتر اومدم.ناراحت

این روزها مشغول کاردر یک اموزشگاه نقاشی به عنوان مربی نقاشی شدم البته تو زمینه های دیگه هم مثله قصه گویی تصویرسازی زبان انگلیسی شعبده بازی علمی ورزش و دعا هم باهاشون همکاری میکنم و حسابداری اسمش  اموزشگاه لوتوس شنبه تا چهارشنبه 9 تا 12 الان دو سه هفته است تو رو میزارم پیشه خاله شقایق که بهش میگی ابجی البته میگی ا به جی روزایه اول خیلی ناسازگاری میکردی و دل تنگی میکردی و الان دیگه عادت کردی قلب. خیلی خویه و خوشحالم که اونجا کار میکنم چون یه سری بچه دو تا شش ساله که هم میتونم تو رو ببرم تا باهاشون بازی کنی و کلی هم چیزهای جدید که میتونم به تو هم اموزش بدم من خیلی به کار بیرون علاقه دارم و اصلا نمیتونم یه روزم از صبح تا شب تو خونه بمونم خمیازهاون روزهایی هم که تو کوچیک بودی من مجبور بودم همش تو خونه بمونم تایپ میکردم با کارهای عجیب و غریب که بهتره بهت نگم خدا کنه که تو هم وقتی بزرگ شدی مثله من انقد انرژی داشته باشی جیگر طلایه من خیلی دوست دارم و عاشقتم میمرم برات عزیزم هزارتا بوس ماچهر روز میبرمت پارک یاد گرفتی خودت از پله های سرسره میری بالا و سر می خوری و منم باید مواظبت باشم برگشتنی هم همش گریه میکنی و نمیخوای بیای خونه منم مجبورم بغلت کنم  از این به بعد باز بیشتر بهت سر میزنم و برات مینویسم.هیپنوتیزم

راستی دستمو یه گاز محکم گرفتی جاش کبود شدهاسترس وحشتناک لگد می زنی میگی آلو

این عکس رو هم تو کارگاه بازی اموزشگاهی که مامان کار میکنه خاله شقایق ازت گرفت عشق من

 


[ يکشنبه 26 خرداد 1392 ] [ 23:26 ] [ مامانـ ـی و بابایـ ـی ] [موضوع : ] [ ]

سلام بعداز مدتی فاصله دوباره برگشتیم. طاها یکساله و پنج ماهه شد الان دیگه حسابی حرف میزنه همه چی خوبه فقط وزن و قدت اضافه نشده که وقتی بردمت بهداشت و متوجه شدم حسابی ناراحت و نگران شدم و مراقبت بیشتری ازت میکنم چون زیاد زیر نور خورشید نمیری روزی ده دقیقه زیر نور خورشید بازی میکنی منم مواظبتم بینایی سنجی و شنوایی سنجی هم بردمت هردوتاش خوب بود خدارو شکر .

نمیدونم چرا با حموم و آب بازی قهری هر دفعه میبرمت کلی گریه میکنی و اذیت میکنی سنگینم هستی بغلت که میکنم دستام دردمیگیره بهونه میگیری و همش گریه میکنی واسه همین دیر دیر میبرمت حموم تا اذیت نشی .

بوس میفرستی چشمک میزنی کلی شیرین کاری درمیاری

حلاصه حیلی ماه شدی.

پ ن : اینکه اینترنت خونمون به خاطر مسائلی قطع شده منم نیستم ولی خوب سر میزنم میام پیشت.

[ جمعه 6 ارديبهشت 1392 ] [ 13:51 ] [ مامانـ ـی و بابایـ ـی ] [موضوع : ] [ ]

اینم عکس طاها جونم با بابانويل٢٠١٣

اولین کاپشن . شلوارش ز طرف عزیزجون مامان مامانی و کفش هاش از طرف مامان بابایی

کادوی شب یلدا گل پسر

که از این به بعد خودش راه میره رو با مامان مامانی وقتی که از مدرسه برمیگرده بره پارک و بازی کنه

 

[ سه شنبه 26 دی 1391 ] [ 18:00 ] [ مامانـ ـی و بابایـ ـی ] [موضوع : ] [ ]

سلام عزیزم اینروزها یه خیلی خیلی سرد همچنان منتظر بارش برف هستیم و بی فایده انگار از برف فقط سرمایش مال ماست.

این روزا دور خونه میچرخم و یهویی وایمیستم جیغ میزنم کلی میخندی کیف میکنم باهات که بازی میکنم میفهمی و خوشت میاد چقد این یک سالگیه زندگیت قشنگ بوده راه میری دیگه اصلا دلت نمبخواد چهاردست و پا بری تسبیح باباتو میگیری دستت توخونه راه میری خیلی جیگر میشی دستتاتو باز میکنی سینه و شیکمت و میدی جلو ادم میخواد درسته بخورتت به دلیل مسايل فنی تو این پست عکس ندارم بزارم امشب یه کار خیلی بد کردی قرص سرماخوردگی بزرگسالان رو زمین بود منم که این فیس بوک نمیزاره که اصلا حواسم نبود فک کردم یکیشو خوردی حالا از مامان بگیر تا اورژانس 115به همه زنگ زدم تا خیالم راحت شد.

راستی پنج شنبه هم برای اولین بار یه ماهی زنده گنده دیدی و بهش دست زدی خودمونیما یکمم ترسیده بودی خب البته من که زهرم اب شده بود. باباهم رفت واسه کل سال دیگه واست پوشک خرید (داریم احتکار میکنیم نیشخند) چیکارکنیم خوب وقتی هیشکی به روش نمیاره قیمتها روزبه روز میره بالاادم مجبور میشه خو .

این روزها خیلی خیلی  شلوغ میکنی مخفیگاهت هم که لو میره جاشو عوض میکنی مثلا :قبلا پشت مبل بود الان میبری میندازی یه جای دیگه اسباب بازیهاتو لباساتو دستکش های طرفشویی و کیف پول و قاشق و چنگال دوروزم طول کشید تا تونستم جاتو پیدا کنم خلاصه بلایی شدی واسه خودت.

بردیمت با بابا واسه واکسن یک سالگیت بهداشت معاینه قدووزنت که خوب بود همه چی نرمال و طبیعی قد80 وزن12/250 گرم منتها واکسنت تموم شده بود گفتن سه شنبه هفته دیگه خلاصه خوب ایندفعه در رفتی . نمیدونم چرا کش همه شلوارات شل شده هی از کمرت میفته.

[ شنبه 9 دی 1391 ] [ 23:42 ] [ مامانـ ـی و بابایـ ـی ] [موضوع : ] [ ]

فرشته نازم کوچولو خوشگلم یک ساله شد و چقدر زود گدشت یکسال زندگیت برای ما طاهای نازنین من جشن تولدت رو با تم ادم برفی و تم 1 ادغام کردیم ویه مهمونی شام و کیک به افتخار اولین ورودت به دنیای زندگی دو نفره ما برگزار کردیم امیدوارم هرسال هرچه با شکوه تر برپا بشه دوست داریم عزیزمون تولدت مبارک با دنیا دنیا عشق و محبت برای تو بهترین پسر روی زمین

طاها قبل از اینکه مهمونا بیان حاضر و اماده

اینم کیک تولدت

اینم کلاه تولدت که خودم درستش کردم

اینم تزیینات تولد که مامانی با دوستاش شکوفه و لیلا و سمانه درست کردجاداره ازهمشون همین جا تشکرکنم مخصوصا ازشکوفه جون...

ریسه عکس

ریسه اولین لباس هایی که دایی مجید سوغات از مکه برات اورده بود واولین دستبندی که تو بیمارستان به دستت بسته بودن

اینم خوش امدگویی به سه زبان فارسی ترکی به خط قشنگه بابایی و انگلیسی مامان

 اینم میز شام که شامل:چیزبرگر،پیتزا،سالادالویه،سالاد،کشک بادمجون،زله رنگین کمون،ژله خرده شیشه،انواع نوشیدنی: کوکاکولا،فانتا،دوغ،اب انواع سس: مایونز چیلی فرانسوی قرمز مایونز ساده

طاهاجون در حین پیتزا خوردن

 

[ جمعه 1 دی 1391 ] [ 23:09 ] [ مامانـ ـی و بابایـ ـی ] [موضوع : ] [ ]

اینجا اولین روز عید سال 1391 بود که بعد از سال تحوبل رفتیم خوته اقا جون و عزیزجون از سفره هفت سینی که خودم پیده بودم با زمینه بنفش عکس نگرفتم ولی خیلی قشنگ شده بود بعد از سال تحویل تو بابا با قران رفتین از خونه بیرون و بعد دوباره اومدین تو که اولین نفرهایی باشین که بعد سال تحویل میایین تو خونه واسه خوش یومنی...

اینم تیپ عیدته

 

[ جمعه 17 آذر 1391 ] [ 19:05 ] [ مامانـ ـی و بابایـ ـی ] [موضوع : ] [ ]

سلام طاهای من عمر من جون من زندگی من قلب  مریض شدی ناراحتچند روز سرماخوردی خیلی ناراحت و عصبی شدی منتظرهمش مامانی و اذیت میکنینگران همش بغل میخوای با اون صدای قشنگت میگی مامان من دیوونت میشم.... قربونت برم منقلب بردیمت دکتر یولبا بابایی اینم داروهاته داروهم نمیخوریسبز دونفری دست و پات و میگیریم افسوسبا بدبختی بهت دارو میدیم نگرانخیلی نگرانتیم اخه دندونم داری درمیاری ناراحتاسهالم شدی هر بار بازت میکنم پی پی کردی، فدات بشم من لاغرم شدی البته از نظرمن بیتابی ،غذا هم خوب نمیخوری همش از دهنت درمیاریزبان... فرشتهتروخدا واسش دعا کنین زود خوب بشهفرشته

اینا اون اذیتایی بود که میگفتم ..البته بخشیش گاوچراناول سرگیتار مامان و داری واسه خودت اهنگ میزنیعینک

بعدم که عاشق قلبکنترلی و البته موبایل بعدم که دیدی لپ تاپ مامان پایین بیخیال کنترل شدی و حملهنیشخند

من عاشق قلباین عکست شدم که تازه یاد گرفته بودی از جایی بچسبی و سرپا واستییولاز ارشیو عکسات تو لپ تاپ خاله شقایق پیداکردمچشمک رفته بودی زیر اینه شمعدون گیرکرده بودی قیافه ات این شکلی شده بود از خود راضیتابستونم بودعینک این لباسم دایی جون با سلیقه خودش واست گرفته بودلبخند نه که خودش سربازه مژه9ماهت بود خوشگله مامانی سرباز کوچولو موشولولبخند

[ سه شنبه 14 آذر 1391 ] [ 17:15 ] [ مامانـ ـی و بابایـ ـی ] [موضوع : ] [ ]

سلام عسلی پسری من ماچماچ

اقا طاها دیگه تقریبا ده قدمی رو برمیداری

به کلمه هایی که میگی این چیه: ای دیه رو هم باید اضافه کنم ...لبخندزبانفداش بشه مامانیقلب امشب میخواد بره خونه مادرجونش  .

این شال و کلاه ها رو هم دوست مامانی شکوفه جون واست بافته دستشم خیلی خیلی دردنکنه یولاین عکس هارو هم اتلیه مامانی گرفتهعینکعینک ...

[ پنجشنبه 9 آذر 1391 ] [ 15:02 ] [ مامانـ ـی و بابایـ ـی ] [موضوع : ] [ ]

فندق مامانی قلبرو بردیم حموم اخه عاشق حموم کردن قلبتا میبینه در حموم بازه میره زیر شیر اب میشینه بیرونم نمیادخجالت الهی که من قربون پسمله تمیزم برم .تو حموم اصلا اذیت نمیکنه همش دودستی میزنه رو اب و از خودش صدا در میاره بابا هم حسابی داره میشورتشیول . قدمهای کوچولوتم از دوتا به چهارتا افزایش یافت.از خود راضیعینکتو هنوز که هنوزه داری دنیای اطرافت و کشف میکنی انگشتت تو میکنی تو چشم مامان و دهن بابا از گازات بگم که کبود میکنه در حد تیم ملی انگشتت تو چشم خودت میکنی و یهو میپریقهقهه از سرو کول ادم هم که بالا میری.

دایره المعارف طاهایی

مامان :  م  م ما  ما  ن

عزیزجون: ادید دون

جیز: جیس

هیس: س

بیرون رفتن: دد

اب: اب

بابا: ب ب با با

عمه: عم

بیشتر از خودت اصوات تولید میکنی مثله ااااااااااا اووووووووو اییییییییی

یادمه یه بار بیرون رفتیم هوا بارونی بود دستت و باز کردی بالا گرفتی بعد یه قطره بارون افتاد رو دستت گفتی اب اب ابلبخند


اینجا هم از حموم اومدیم بیرون و تو مثله همیشه ناراحتی که چرا اب بازی تموم شد...نگرانناراحت

خب دیگه تموم شد.اینم اقا طاها حاضر و اماده و تمیز شیرش و بخوره و لالابغلبای بای

[ سه شنبه 7 آذر 1391 ] [ 22:33 ] [ مامانـ ـی و بابایـ ـی ] [موضوع : ] [ ]

سلام پسر نازمونقلب یه اتفاق خیلی خیلی بد برات افتادآخافسوس

من تو رو بابا تو خونه تنها گذاشتم یول

بابا هم حواسش بهت نبودعینک و تورو چند لحظه ای به حال خودت گذاشته بود  تو هم خورده بودی زمین و طرف راست صورتت کاملا کبود شده بود و داخل سفیدی چشمت هم یه خون مردگی بزرگ بودنگرانآخ

نمی دونی که ما اون شب تا صبح چقدر حالمون بد بودو وقتی تو صورتت نگاه می کردم تا صبح اشک از چشمام سرازیر می شد گریه

واقعا خاطره تلخی بودناراحت ولی من و بابا تصمیم گرفتیم تا این خاطره تلخ رو تو وبلاگت بزاریم و ثبتش کنیم تا همیشه مراقبت باشیم تا دیگه هیچوقت و هیچوقت و هیچوقت از اینجور اتفاق های بد برای تو نازنینمون نیفته

صبح همون روز با عزیزجون بردیمت پیش متخصصت اقای دکتر پاچناری و اون وقتی تورو دید خیلی ناراحت شدناراحتو تو رو معاینه کرد و گفت مشکلی پیش نیومده ضرب خوردگی بعد از چند هفته از بین میره و خونمردگی درون چشم هم تا سه ماه بعد خود به خود ترمیم شده و ازبین میره چند تا دارو بهت داد استامینیفن و سرماخوردگی وگفت دندونات داره سیاه میشه و برات قطره مولتی ویتامین میم تجویز کرد هورا

*همین جا به همه مامان هایی که بچه هاشون تازه دندون درآوردن توصیه میکنم تا از این مولتی ویتامین به جای قطره هایی که بهداشت میده استفاده کنند تا دیگه نیازی به مسواک زدن نی نی بعد از دادن قطره نداشته باشند*

و ما خیلی خوشحال شدیم و همه چیز بصورت اول بازگشتبغل

ولی من هنوز ته قلبم از دست بابا ناراحتم که چرا نتونسته ازت مراقبت کنه یا بهم زنگ نزده تا من زودتر به خونه برگردم و خیلی کارهای دیگه که میتونسته انجام بده و کوتاهی کرده.

[ دوشنبه 6 آذر 1391 ] [ 21:37 ] [ مامانـ ـی و بابایـ ـی ] [موضوع : ] [ ]

اومدیم طاها رو بپزیم بخوریمشیول واسه شام قربونش برم عشقموقلب

دیدیم اون اماده شده ما رو بندازه تو دیگ بخورهگاوچران

[ دوشنبه 6 آذر 1391 ] [ 12:12 ] [ مامانـ ـی و بابایـ ـی ] [موضوع : ] [ ]

سلام پسر ناز و خوشگل و ماه منقلب

هرچی که بزرگتر میشی وزنت هم بیشتر میشه منم که بلندت میکنم مچ دست راستم خیلی درد میگیره. بزرگ که میشی همه میگن داری شبیه داییت میشی واقعا راسته که حلال زاده به داییش میره.زبان

بین دوتا مبل واسه خودت مخفیگاه درست کردی موبایل و کلیپس مامان و با کنترلا میبری اونجا قاییم میکنی و هرچندساعت یه بار میری بهشون سر میزنی که سرجاش باشن الهی من قربونت برم نازگلکم

30 اذر هم شب یلداست هم تولد عشق ماست تولد یک سالگی منم از هفته پیش که همش تو اینترنت دنبال تم تولد واست میگردم اول تم زنبوری رو انتخاب کردم اخه بابای بابایی هم زنبورداره ولی بابا گفت خوب نیست چون زرذ رنگ تنفره و سیاه هم که واسه عزاداری هاست واسه همین نظرمون عوض شد شاید تم ملوان یا رنگین کمون باشه الانم داشتم واست لباست و انتخاب میکردم میخوام واست سرهمی بگیرم

 البته چون جشن تولدت تا چند سال تو محرم میفته تصمیم گرفتیم یه مهمونی شام باشه با کیک و اینجوری دیگه رقص و شادی نداشت باشیم تا اونموقع هم کلی ایده و اتفاق های جدید میفته ولی فکرشو بکن که چقد زود یک ساله شدی جوجویه من الهی که من فدات بشم

کی بشه جشن فارغ التحصیلیت دانشگاهت عروسیت پایان خدمتت چقد پیر بشیم ماقلب

اینم عکسایی خونه خاله شبنم گرفتیم

قربونت برم جوجوک من


[ يکشنبه 5 آذر 1391 ] [ 23:38 ] [ مامانـ ـی و بابایـ ـی ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

فرشته کوچکمان در اخرین روز برفی وسردپاییز 10:30صبح 30 سال 90دربیمارستان تامین اجتماعی گنبدکاووس با وزن3510کیلوگرم و قد52 سانتی مترپا به این دنیا گذاشت ... مینویسیم برای تو تنها تمنای وجودمان طاهایه عزیزمان تمام نا تماممان دوستت داریم ثمره یک عشق حقیقی ❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤ تقدیم به رنگین کمون زندگیمون طاها ❤❤❤❤ ❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤ __000000___00000 _00000000?0000000 _0000000000000000 __00000000000000 ____00000000000 _______00000 _________0 ________*__000000___00000 _______*__00000000?0000000 ______*___0000000000000000 ______*____00000000000000 _______*_____00000000000 ________*_______00000 _________?________0 _000000___00000___* 00000000?0000000___* 0000000000000000____* _00000000000000_____* ___00000000000_____* ______00000_______* ________0________* ________*__000000___00000 _______*__00000000?0000000 ______*___0000000000000000 ______*____00000000000000 ______*______00000000000 _______*________00000 ________*_________0 _________*________* _________*_______* __________*______* ___________*____* ____________*___* _____________*__* ______________** ❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤ نور دلیل تاریکی بود... و سکوت دلیل خلوت... تنها عشق بی دلیل بود... که تو دلیل آن شدی... روز به خورشیدش می نازد... شب به ماه... ما به داشتن گل نازی مثل تو!!!! ❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
پيوندهای روزانه
افراد آنلاین
آنلاین : 1
بازدید امروز : 60
بازدید دیروز : 10
بازدید هفته گذشته : 89
کل بازدید : 54802
امکانات وب
گالری تصاویر دریافت همین آهنگ